تبليغاتX
شکلات داغ

تو خلوت کوچه های زمستون بازم به یاد خاطرات باتوبودن شروع به قدم زدن کردم.فکر می کردم تو در پشت دیواری پنهان شدی ! ولی عبور من از دیوارها تو را ندید

بازم دلم تنگ شده بود ولی تو باز نیامدی!

شکوفه ی امدنت نزدیک است و من باز چه تنها برایت جشن می گیرم... بازم از کوچه خاطره ها مثل همیشه بدون تو عبور کردم،

تمام برگهای خودش رو ارزانی کوچه خاطره ها کرده بود. شب نم ناکی بود اما آسمون هم مثل دل تنگ من قدرت گریه کردن نداشت

 از آن کوچه روزگاریست می گذرم و به یادت روزگارم را سپری می کنم و دعا می کنم...تا شاید باز آیی 

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:40  توسط من و تو   | 

 

تو نمی دونی ؟!

- می دونم !

تو نمی دونی چی کشیدم ؟!

- می دونم !

تو نمی دونی !  شوخی بود؟!  ....خیال می کردم می خواهی بترسم !!!

- می دونم !

تو نمی دونی هنوز هم باور نکردم !

-می دونم !

شاید !

-می دونم !

تو می دونی ؟!!دو * دو تا مشه... ؟!

-می دونم !!!

نه تو هیچی نمی دووووووووووووووووووووونی !

-ولی می دونم تو ... !

+ نوشته شده در  ساعت 11:35  توسط من و تو   | 

نوشته چپ دست ها  را كه خوندم با خودم فكر كردم

يه جوراايي تحت تاثير حرفاش قرار گرفتم

با خودم گفتم ا ...راست مي گه آآآآآآآآآآآآ.

شده يه وقتهايي وقتي يه نفر خواستم خيلي دوست داشته باشم خدا زد پس سرم كه

آهاي ... كجا ... حالا كه آنچه خواستي بهت دادم منو فراموش مي كني ... اصلا بدش به من ببينم ...

اون وقت كه دوباره زار زار به در خونش مي رم

حالا گريه كن ...كي گريه نكن!!!

ولي اينقدر مهربونه كه دلش طاقت نمي ياره ...ولي من چي ؟! خيلي من بدم خدا ...نه!!!

آخه بگو من از دست خودم چيكار كنم ، قلبم داره مياد توي دهنم !

+ نوشته شده در  ساعت 9:19  توسط من و تو   | 

نمی دونم چه حسی داشتم

خوشحال یا هیجان زده شاید هم هر دو ...

فقط نمی دونستم چه طوری جواب بدم

راستشو بگم......

دستام می لرزید ... لبام با ز نمی شدن

واااااااااااااای فقط نمی دونم چطوری از خدا تشکر کنم

خدایا شکرت خدایا دوست دارم ... 

ولی یه چیزی من نفهمیدم

تو .... سرت ... به ...سنگ .....خورده ؟!!؟

یه جووووووری شدی آخه !

خدایا تنهام نذار

+ نوشته شده در  ساعت 8:40  توسط من و تو   | 

یه عالمه حرف

یه عالمه شعر

یه بغض سنگین که توی گلو گیر کرده

یه حس دلهره

اظطراب

تشویش

و خنده های مصنوعی برای به تو فکر نکردن

اینقدر این خنده های تلخ سنگینی قلبم را زیاد می کنه که از ترس سکته قهقه می زنه

حالا چه فرقی برای من یا تو داره

اگه اونی که از همه بالاتر بخواد می شه اگه هم نخواد تو اصلا خودتو بکش

کی گوش می کنه !!!!

هیچی عوض نشده حتی سر سوزن !

چرا نه !!!

چرا دروغ بگم می خواست که عوض بشه ولی فکر کنم بازم اون از همه بالاتر نخواست

خیلی منو دوست داریاااااا

نوکرتم ....به مولا من اصلا تو کف سرنوشتم موندوم!

چرا می ذاری اینطور بشه که نمی خوام بشه

می دونم ار روی محبتتونه البته بر منکرش لعنت ولی آخه اینم شد رسم بنده نوازی!

آخه من قربونت بشم بیا یکم با من هم راه بیا خوب

تا کی ....؟ هر چی می گم میگی نه!

یه بله بده من هم راحت کن

خداجون شکرت ...کمکم کن

+ نوشته شده در  ساعت 9:37  توسط من و تو   |